تبلیغات
SARTANAB - مرض بی فرهنگی

SARTANAB

ما برای بوسیدن خاك سر قله ها چه خطر ها كرده ایم . چه خطر ها كرده ایم

   

  خبرگزاری دانشجویان ایران - تهران
سرویس: گردشگری

 

به گزارش خبرنگار بخش گردشگری خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، محمد منظرنژاد ـ فعال حوزه‌ی طبیعت‌گردی و راهنمای اکوتوریسم ـ كه تعطیلات نوروز امسال به جزیره‌ی «هنگام» در خلیج فارس سفر كرده بود، در یادداشتی با عنوان «دریای آرام و امواج نهان؛ بیاییم خودمان را به جای جامعه‌ی میزبان قرار دهیم و برای رفتار خود تصمیم بگیریم» به رفتار و فرهنگ گردشگران در سفر و چگونگی برخورد آن‌ها با طبیعت و جامعه‌ی میزبان نگاهی داشته است.

 

یادآوری این مسائل برای او كه این‌بار به‌عنوان مهمان و نه راهنما به جزیره‌ی «هنگام» سفر كرده بود، آن‌قدر سخت و متأثركننده بود كه به خبرنگار گفت، نخواسته است در این یادداشت همه‌ی اتفاق‌ها و رفتارهای ناپسند گردشگران را بنویسد.

 

او یادداشت خود را این‌طور آغاز كرده است: شاید همه‌چیز از دور به خوبی پیش برود و دریا آرام باشد؛ ولی زمانی که در عمق یک فعالیت باشی و روی قایقی به دریا بروی، آن زمان متوجه امواج ناهنجاری خواهی شد. این‌بار نیز همه‌چیز از دور آرام بود و شاید کسی پای صحبت‌های مردی که مشغول نظافت محوطه و سرویس‌های بهداشتی بودند، ننشسته بود.

آن مرد که از وضعیت بد سرویس‌های بهداشتی ناراحت و نگران سلامتی خود بود، این‌گونه سخن می‌گفت: «آیا دستمزد من جوابگوی سلامتی‌ام خواهد بود؟ چرا باید زباله‌ها را به جای سطل، داخل کاسه‌ی سرویس بهداشتی بیاندازند؟» این‌ها صحبت‌های شخصی بود که زحمت نظافت آن محوطه را برعهده داشت.

وقتی فکر می‌کنم، می‌بینیم که گردشگران به رفتارهای خود مسؤولانه نگاه نمی‌کنند. اگر خود را به جای نفر بعدی که قرار است از سرویس بهداشتی استفاده کند، قرار دهند، شاید مسؤولانه‌تر برخورد کنند. همه‌جا با این مورد مواجه می‌شوم که گردشگران در زمان انتخاب یک محل برای استراحت یا استفاده از تسهیلات، حساسیت‌های زیادی به خرج می‌دهند؛ ولی زمان ترک آن، هیچ‌گونه حساسیتی ندارند و غیرمسؤولانه آن محل را ترک می‌کنند، بی‌آن‌که بیاندیشند فرد دیگری هم می‌خواهد از آن استفاده کند.

زمانی که با آن مرد به نزدیک سرویس بهداشتی رفتم، نمی‌دانستم چه بگویم. سرویس بهداشتی مخصوص خانم‌ها که انتظار می‌رفت تمیز باشد، بسیار کثیف بود و در سرویس بهداشتی آقایان نیز شیر آب را شکانده و تمام آب تانکر را خالی کرده بودند. آن‌ها (گردشگران) قدر آب شیرین را در مناطق جنوب نمی‌دانند.

آیا تا به حال در کنار یک خانم محلی که لباس‌های سرزمین مادری را بر تن کرده و میزبان مهمان‌ها شده است تا تکه‌ای از صنایع دستی او را خریداری کنند، نشسته‌اید؟

خانم مسنی که در بازار محلی با لباس زیبای «خوس‌دوزی»شده نشسته بود و روی صورتش برقع داشت، مورد مزاح یک گردشگر قرار گرفت، درحالی‌كه او را «زورو» می‌خواند. او باید چه عکس‌العملی نشان می‌داد. آن خانم محترم اصلا نمی‌دانست که «زورو» کیست یا چیست. فقط می‌دانست که آن‌ها به او می‌خندند تا این‌که یکی از جوان‌ترهای محلی عکس‌العمل نشان داد و آن‌ها را بی‌تربیت خواند.

آن‌ها (گردشگران) نمی‌دانستند که چه تعداد برقع وجود دارد. آن‌ها نمی‌دانستند که در جنوب، هر منطقه‌ای برای خود یک برقع خاص دارد. آن‌ها نمی‌دانند که در پشت این برقع چه فرهنگی پنهان است. یکی از خانم‌های قدیمی می‌گفت: من از روی برقع متوجه می‌شوم که آن خانم برای کدام روستاست، آیا متأهل است یا همسر خود را از دست داده یا تازه‌عروس است.

آن گردشگران به جای خندیدن می‌توانستند بپرسند، تا آن خانم همه‌ی این‌ها را برای آن‌ها بگوید؛ ولی آن‌ها به جای دیدن و تجربه کردن خندیدند. چرا؟

با مسؤول اسکله‌ی جزیره نیز همراه بودم و مشکلاتش را از نزدیک دیدم. ناسزاهایی که به او می‌گفتند؛ ولی او به‌خاطر میزبانی گردشگران و رسالتش، سکوت می‌کرد.

گردشگرانی که باید برای سوار شدن به قایق بلیت تهیه می‌کردند، تعداد خود را کمتر از واقعیت می‌گفتند و زمانی که مسؤول اسکله سعی بر سوار کردن افراد داشت، متوجه می‌شد که 15 نفر با 10 بلیت می‌خواهند سوار شوند، در صورتی که باید 12 نفر و به تعداد جلیقه‌ها سوار می‌شدند و بقیه با قایقی دیگر می‌رفتند. مسؤول اسكله هرچه درباره‌ی ایمنی قایق‌ها برای آن‌ها می‌گفت و درباره‌ی جلیقه‌ها تذکر می‌داد، گردشگران گوش نمی‌دادند و به او ناسزا می‌گفتند. حال آن‌که در یک روز، آن مرد باید با دوهزار گردشگر سر و کار داشته باشد و نظم را برقرار کند.

با این حال، او کارش را به خوبی انجام داد. واقعا می‌توانم بگویم مدیریت خوبی داشت و در این مدت، هیچ اتفاقی نیافتاد که سبب آزرده‌خاطری گردشگران شود. آن‌جا بود که به آن مرد جوان که در دورترین نقطه در یکی از جزایر کوچک زندگی می‌کند و به این خوبی مدیریت و نظم را برقرار می‌کند، افتخار کردم.

ولی این موضوع كه چرا برخی گردشگران برای پرداخت هزینه‌ی کم، ایمنی خود را به خطر می‌اندازند، بسیار جالب توجه بود و هیچ‌گونه پاسخی برای این سؤال نداشتم.

بعضی مواقع، گردشگرانی را می‌دیدم که وقتی مجبور به خریدن بلیت به تعداد نفرات بودند، فریاد می‌زدند و از سواحل غیرقانونی به سمت جزیره‌ی «هنگام» می‌رفتند و پس از برگشت به اسکله می‌آمدند و به دیگر گردشگران می‌گفتند که از ساحل دیگر بروید، این‌جا گران می‌فروشند.

روی بلیت‌ها نوشته شده بود که مسافران تحت پوشش بیمه هستند. مسافران با ارائه‌ی بلیت، جلیقه دریافت می‌کردند. روی بلیت‌ها شماره‌ی تلفن راهنمایان و افراد مسؤول ثبت شده بود تا به مشکلات آن‌ها رسیدگی کنند؛ ولی با این حال، تعدادی ترجیح می‌دادند تا با هزینه‌ای کمتر از دیگر سواحل که به‌صورت غیرقانونی فعالیت می‌کردند، به گشت بروند.

برخی گردشگران را می‌دیدم که به ناخدای خود بی‌احترامی می‌کنند. وقتی با آن‌ها صحبت می‌کردم، آن‌ها می‌گفتند: «دلفین‌ها نمی‌پریدند، ما فکر می‌کردیم که این‌جا دلفین‌ها آموزش دیده‌اند؛ ولی آن‌چه دیدیم بسیار مسخره بود» و می‌خواستند پول ناخدا را ندهند. آن‌ها نمی‌دانستند که به طبیعت قدم نهاده‌اند، به جایی که همه‌چیز آزاد است. مگر دیدن طبیعت آزاد لذت ندارد؟!

زمانی به گفت‌وگو با یکی از دوستان نشسته بودم و درد و دلی از طبیعت و این رفتارها می‌کردم. او نیز یکی از این وقایع را بازگو کرد و گفت: «شبی که لاک‌پشتی برای تخم‌ریزی به ساحل آمده بود، گردشگری برای گرفتن عکس یادگاری، پای خود را روی لاک آن قرار داد و لاک‌پشت که ترسیده بود، در حال تخم‌ریزی به دریا برگشت». من بسیار متأثر شدم.

دوستان مسؤول با دیدن چنین اتفاقی تصمیم می‌گیرند که ساحل را برای بازدید عموم ممنوع کنند و واقعا باید از آن‌ها قدردانی کرد، چراکه بهترین تصمیم را گرفته‌اند.

آیا کسی با دیدن این عکس یادگاری لذت می‌برد؟ کسی که این عکس را نگاه می‌کند، درباره‌ی آن فرد چه می‌اندیشد؟ باید بگویم اگر آن فرد این سؤال‌ها را قبل از انجام این عمل از خود می‌کرد، دست به چنین رفتاری نمی‌زد. کمی درباره‌ی رفتارمان بیاندیشیم.

در جایی دیگر، مردی که مدیریت اسکله را برعهده داشت، با تعصب به طبیعت و سرزمینش، گردشگرانی را که ماسه‌های نقره‌یی را برداشته بودند و به یادگار می‌بردند، سرزنش می‌کرد و از آن‌ها می‌خواست تا این ماسه‌ها را برگردانند؛ ولی بسیاری از این افراد گوش نمی‌دادند و با بی‌اعتنایی می‌رفتند.

مدیر اسكله راست می‌گفت، سواحلی که در حدود سال 1384 کاملا ماسه‌ی نقره‌یی داشتند، حالا دیگر نمی‌درخشند، چون ماسه‌های آن برداشت شده است.

روزی مسافری را در هتل دیدم که در برگشت، متوجه بار زیادش شده بود و کیسه‌ی ماسه‌ی نقره‌یی را که سنگین بود، به داخل سطل زباله رها کرد! در حالی كه دیدن آن ماسه‌ها در ساحل جزیره زیباست.

هر بار که سخن از توسعه‌ی پایدار می‌شود، تصمیم‌گیری برای نسل‌های بعدی است (به‌گونه‌ای مصرف کنیم و به طبیعت برویم که نسل‌های بعدی هم بتوانند از آن دیدن کنند) آن خاطراتی که از سال 1385 در ذهن من بود و تصویری که در ذهنم ثبت شده است، دیگر دیده نمی‌شود.

چرا می‌خواهیم در هر سفر، یک قسمتی از آن منطقه را به یادگار ببریم؟ اگر 17هزار نفر گردشگر که به «هنگام» آمدند، هر کدام به اندازه‌ی یك مشت ماسه با خود ببرند، دیگر چیزی می‌ماند؟ همیشه پیشنهاد کردیم که هیچ‌چیز به اندازه‌ی یک عکس برای گردشگر به یادگار نمی‌ماند.

هر گلی که از طبیعت چیده می‌شود، چند ساعت بعد می‌پلاسد. ماسه‌ای که به یادگار می‌رود، زمانی بیرون ریخته می‌شود؛ ولی یک عکس از طبیعت می‌تواند در یک قاب دیواری همیشه آن لحظه را به ارمغان بیاورد.

در این چند روز، دریا طوفان بود و ناخداها نمی‌توانستند میزبان گردشگران باشند. بنابراین همه بر آن شدند تا زباله‌های ساحل را پاک کنند، حرکت بسیار زیبایی بود؛ ولی دیدن این همه زباله بسیار عجیب بود.

پس از دو روز طوفان، با مساعد شدن هوا و دریا، دیدن دلفین‌ها و لاک‌پشت‌ها در کنار اسکله بسیار جالب بود؛ ولی دیدن سنگ‌اندازی کودکان به لاک‌پشت‌ها آزاردهنده بود. باز با خود می‌گفتم، آن‌ها بچه هستند و نمی‌دانند؛ ولی زمانی که خانواده‌های‌شان را در كنار کودکان می‌دیدم، انتظار داشتم آن‌ها به کودکان‌شان بگویند، چرا!؟

کمی صحبت با مردی از جزیره به من می‌گفت که «من هم مقصرم».

او به آرامی و با کلامی گرم و صمیمانه گفت: «آن روزی که گردشگر نبود، اینجا دلفین بود، لاک‌پشت بود، آن روزها بوی نان محلی بسیار به مشام می‌رسید و کودکان، بیشتر به آموزش تشویق می‌شدند. حال با آمدن گردشگران دیگر بوی نان محلی به مشام نمی‌رسد و کودکان بیشتر به فروش صنایع دستی و ... مشغول‌اند». نمی‌دانستم چه بگویم، به گوش دادن بسنده کردم و شرمنده شدم. شرمنده شدم چرا که امواج کوچک این دریای آرام را لمس کردم.

اینجا گوشه‌ای از طبیعت سرزمین ما ایران بود. حال باید دید در جای‌جای این سرزمین زیبا چه اتفاق‌هایی می‌افتد و چه رفتارهایی می‌شود. از ما گفتن و گفتن، باز هم تصمیم با خود گردشگران

 منبع : www.hamtanab.com

نظرات() 
foot pain identifier
پنجشنبه 1 تیر 1396 08:11 ق.ظ
This is the right site for anyone who hopes to understand this topic.
You realize so much its almost hard to argue
with you (not that I really will need to?HaHa). You certainly put a new spin on a topic which has been discussed
for ages. Great stuff, just wonderful!
Chester
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 07:57 ق.ظ
Hello, Neat post. There is a problem together with your site
in internet explorer, would check this? IE nonetheless is the market leader
and a big element of other people will omit your magnificent
writing due to this problem.
BHW
یکشنبه 27 فروردین 1396 07:28 ق.ظ
I am actually thankful to the owner of this website who has shared this fantastic paragraph at here.
BHW
چهارشنبه 23 فروردین 1396 07:26 ب.ظ
I think this is one of the most important info for me.

And i'm glad reading your article. But wanna remark on few general things, The website style is perfect, the articles
is really nice : D. Good job, cheers
manicure
پنجشنبه 10 فروردین 1396 08:35 ب.ظ
Very nice post. I just stumbled upon your blog and wanted to say that
I've really enjoyed surfing around your blog posts. In any case I'll be subscribing to your rss
feed and I hope you write again very soon!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :