چرا با وعده یكی از همین سمت های تشریفاتی ارادتمند كسی می شویم كه
تا دیروز چنین وچنانش می خواندیم؟ چرا جامعه كوهنوردی هر روز پر از
جنگ و جدل است ؟ چگونه با هر تازه واردی سرد و سنگین برخورد
می كنیم و می خواهیم گربه را دم حجله بكشیم ، حال آنكه روز نخستی كه
به كوه آمدیم ، غیر از او نبوده ایم.ـ
آیا تجربه را در كلاسی غیر از مكتب چرخ گردون آموخته ایم كه هر
جوان امیدواری را به چوب سرزنش خامی و ناپختگی اش نا امید می كنیم ؟
دنیا نیرزد آنكه پریشان كنی دلی
زنهار بد مكن كه نكردست عاقلی
آیا درس كوهنوردی در چند گره و چند تكنیك و مشتی
بحث از بهمن و ارتفاع و سرمازدگی خلاصه می شود ؟
مگر نه اینكه سر تا ته همه این فنون را میتوان در طول یكی دو سال آموخت ؟
آنهم در عصر ارتباطات كه با خرید یك كتاب یا فشردن كلیدی از كامپیوتر
، دنیایی از اطلاعات به روی هر تازه واردی گشوده می شود .ـ
آیا كوهنورد بهتر بودن در بلد بودن چند ریزه كاری و صعود چند
قله بیشتر است یا كوهنوردی همان درس زندگی است؟
مگر نه اینكه می گوییم (( ورزش انسانساز كوهنوردی ))!ـ
آیا روح انسانها را می توان فقط با آموختن چند فن و كوله بار بر پشتشان
گذاشتن ساخت ؟ آیا پیراهن ورود به این خانقاه فقط بادگیر و كفش و كلاه
است ؟ پیران این خانقاه كیانند؟
ابوسعید روزی گفت: ـ
بار برداران بسیارند ، راستی دل می باید ، سنگینی بار چه سود؛
اگر به بار برداشتن مرد توانستی گشتن ، اشتران بایستی كه
مرد بودندی كه جمله راه پیمایانند و بار برداران
به راستی كه كوهنوردی فقط ورزش نیست ، كوهنوردی یك روش
زندگی است . روشی كه در آن یك سیب بین همه گروه تقسیم می شود
، روشی كه در آن قوی ترین به پای ضعیف ترین راه می رود ، راهی
كه رقابت ندارد ، كه به رهروانش حقوق نمی دهند كه ایشان را
نیازی به سوت و كف مشوقان در قله نیست ناجی بی منت یكدیگرند و
گروه می سازند تا دل جوانان را به سنگ بند كنند تا به ننگ بند نشود.ـ
مزدشان معراج روح است و تشویقشان نوازش باد.ـ
قانونشان عشق است و قانونگذارشان معشوق.ـ
به خرامیدن كبكی دل می بازند و به رنجش رفیقی دلشان می شكند.ـ
مرامشان این نیست كه وقتی می بینند ناپخته ای كار مرگ آفرینی می كند ت
ذكری بدهند و از كنارش بگذرند.ـ
چو می بینی كه نابینا و چاه است
اگــــر خاموش بنشینی گناه است
كوهنوردی تنوره كشیدن برسر اینكه اولین صعود را من كرده ام
یا تو نیست. مربی كوهنوردی را به تكه ای كاغذ نمی شناسند.
كوهنورد را به كفش و كلاه محك نمی زنند. كوهنوردی به دید است و معرفت .ـ
كوهنورد را به سیرتش می شناسند نه به صورتش.اما گویا این سیر و
سلوك دیری است كه لابه لای كتابها مانده و در پس خاطره ها نشسته .ـ
چه بد سالكانی هستیم.ـ
چنان چنگ و دندان به هم نشان می دهیم كه گویی هرگز
هم طناب نبوده ایم و هرگز شب هایمان را در یك چادر به صبح نرسانده ایم .ـ
رفیقان چنان عهد صحبت شكستند
كــــه گویی نبودست خود آشنایی
مشكل كجاست ؟
شهر یاران بود و كــــــوی مهربانان این دیار
شــهریاران را چه آمد ، مهربانان را چه شد
جدایی وقتی میان دو نفر می نشیند كه راهشان از هم جدا شود.
ـ
وقتی صحبت میان دو تن نادرست می شود كه هریك بگوید " من "
و " من " ها هرگز به صلح نخواهند رسید ، باید نیم من شد .ـ
چاره در پیدا كردن هدف است . هدف را با وسیله عوض كرده ایم . ـ
فراموش كرده ایم كه كوهنوردی تنها وسیله ایست برای دیدار یار و
راهی است برای وصال.ـ
روز اول قرار این نبود كه از تپه ها كوله باری را بالا ببریم یا از
دیواره ها بالا برویم . روز اول وقتی به كوه رفتیم كه دلتنگ
شدیم . وقتی كه همدمی صادق تر از سنگ صبور كوهستان نیافتیم
و آوازی خوش صدا تر از نجوای نسیم نشنیدیم!ـ
قرار بود سوهان رنج صعود را به دل بساییم تا آیینه دل را صیقل
دهیم . قراربود در سخت ترین شرایط یكدیگر را تحمل كنیم
تا رسم مدارا با خلق را بیاموزیم. قرار بود جانمان را با رشته طنابی
به دست هم بسپاریم تا معنی اعتماد را بدانیم .ـ قرار بود با سوز
زمستان و عطش تابستان كنار بیاییم تا صبور شویم كه ... او با صابرین است .ـ
قرار نبود با سخن درشت رنجوری از كوره در برویم .
قرار نبود با پیشرفت رفیقی بر آیینه دلمان زنگار حسادت بنشیند.
قرارمان جستجوی معایب نبود ، تحسین محاسن بود .ـ
كمال سر محبت ببین نه نقص گــــــناه
كه هركه بی هنر افتد نظر به عیب كند
هدفمان باركشی و طناب بافی نبود ؛ اینها وسیله بود .ـ
هدف عشق بود و قرار بر عاشقی .ـ
خواجه گفت :ـ
عاشق شو ار نه روزی كار جهان سر آید
ناخوانده نقش مقصود از كارگاه هستی
ـ " آورده اند كه چون خسرو از دل بستن فرهاد به شیرین خبر
یافت او را به مجلس طلبید و همگان را پندار چنان شد كه
خسرو خون فرهاد به خشم خواهد ریخت. اما خسرو ، ندیمان
راگفت كه چون فرهاد وارد شود در هر قدمش مشتی جواهر
بریزند و ایشان آنقدر سیم و زر بریختند تا فرهاد را فرشی از
گوهر زیر پا نشست.ـ
ملك فــــــــرمود تا بنواختندش
به هر گامی نثاری ساختندش
و او را حرمت بسیار كرد و به جای تیغ زبان با وی گشود
و چون خواست به تراشیدن بیستون فرستدش ، اجباری بر
او نگذاشت و تنها به حرمت شیرین سوگندش داد كه :ـ
به حـــــــق حرمت شیرین دلبند
كازین خوشتر ندانم هیچ سوگند
و دیگری گوید كه او را گفتند : این دشمن تو بود ، این احترام برای چه كردی؟
پس خسرو بسیار گریست و گفت : ـ
او را چگونه دشمن من شمارید حال آنكه ما هر دو را
مقصود یكی است و ما دو مسافریم در یك راه و معشوق هر دوی
ما شیرین است و دیگر آنكه شیرین را نیز با او دوستی است و
حرمت دوستان شیرین بر من واجب.ـ"ـ
مرا عهدی است با جانان كه تا جان در بدن دارم
هوادارن كـــــــــــویش را چو جان خویشتن دارم
ما نیز خسروانیم و فرهادها . چگونه دشمنی كنیم وقتی كه هدف
یكی است و معشوق نیز ؛ كه ما هم ، همه یك شیرین را در
سنگ و كوه می جوییم . ـ
همه دل به یكی بسته ایم؛
ـ" كه یكی هست و هیچ نیست جز او "ـ
و در كدورت ها تندی نكنیم كه ؛
صبحدم مرغ چمن با گـــــــــــل نو خواسته گفت
ناز ، كم كن كه در این باغ بسی چون تو شكفت
گل بخندید كــــــــــــــــــــه از راست نرنجیم ولی
هیچ عــــــاشق سخن سخت به معشوق نگفت
و هنر در كشف معایب و رسواگری دوستان نیست كه ؛
وفـــــــــا و عهد نكو باشد ار بیاموزی
وگرنه هر كه تو گویی ستمگری داند
و اما كلامی با پیش كسوتان و مریبان و بزرگان ؛
عطار گوید: " ابوحنیفه روزی می گذشت ، كودكی را دید كه
در گل بمانده ، گفت : گوش دار تا نیافتی!(كودك) گفت: ای پیر
تو گوش دار ، كه اگر پای تو بلغزد جمله مریدانت كه از
پس تو آیند ، بلغزند!"ـ
در هر حال آنچه خواندید سخنی نا پخته بود از گوینده ای
خام ، باشد كه بزرگان به دیده اغماز بنگرند و چشم محبت.ـ
غلام عشق شـو اندیشه این است
همه صــاحبدلان را پیشه این است
طبایع جز كشش كـــــــــــاری ندارند
حكیمان این كشش را عشق خوانند